أحمد بن حامد كرمانى

31

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

[ و مرغان از درختان درافتادند ] . ديگر سال سنه « 1 » ثمان و خمسين خراجى ملك طغرلشاه در جيرفت رنجور شد ( و در بيستم فروردين درگذشت ) و او را چهار پسر بود بزرگترين ملك ارسلان « 2 » و مادرش كنيزكى ؛ و كوچكترين تركان شاه هم از كنيزك « 3 » و دو پسر در ميانه از خاتون ركنى كه بنت عمّ ملك بود ؛ بزرگترين توران شاه و ديگر « 4 » بهرام شاه . ملك ارسلان پادشاهى بود صاحب جمال و خوبروى و لطيف و عادل و جوانمرد تا هشيار بود [ ى ] و قور و شرمناك ، امّا ( بشرب ) شراب مشغوف [ بود ] و بر ملازمت لهو و منادمت حريص [ و ] چون بخار شراب [ در دماغ افتادى ] و دماغ او را گرم كردى « 5 » ملك همه جهان بر دل او سرد شدى « 6 » و التفات بموجودات نمينمود و غم مصالح ملك از دل يكسو مينهاد و او را طاقت استماع نصيحت نميماند . [ شه چو بنشست بر دريچهء هزل * ملك بيرون برد ز روزن عزل ] ( و ) بعد از دو پياله افسر تكبر از سر بنهادى و از كرسى تجبر فرو [ د ] آمدى و هركرا ديدى بشكراب بوسه دهان دلش شيرين كردى . ما در خدمت او بوديم وقتى كه او را كلمهء خوش آمدى يا شعرى [ ثنائى ] شنيدى پيش از عطا رخسارهء ما را [ قبلهء ] قبله خويش ساختى و ما آن را منصبى بلند و قربتى تمام پنداشتيمى « 7 » . يك سياهى « 8 » شبى كه سقاسرا [ ى ] بود مشكى [ از ] شراب در مجلس خانه آورد با وى همان لطف فرمود [ ند ] و چند بار « 9 » طوطى لب را به زيارت زاغ روى آن سياه برد « 10 » . ما دانستيم « 11 » كه آن از فضولى « 12 » سكرست نه از افضال با اهل فضل . اما هواء او در دل [ اهل كرمان ] و رعايا و لشكرى چنان متمكن بود و خاصّ و عامّ در محبت او چنان غالى كه نقش نام او « 13 » در دل مينگاشتند و بر اندام خود نقش ميكردند و دعاء او چون عبادت حق سبحانه و تعالى واجب ( مى ) پنداشتند . [ و ] از كارهاى نامعلوم « 14 » كه بر دست او رفت در نوبت ( هاى ) ملك او آن

--> ( 1 ) ديگر سال كه 558 خراجى بود . - ( 2 ) از كنيزك . - ( 3 ) و در ميانه دو پسر . - ( 4 ) و كهترين . - ( 5 ) ميكرد . - ( 6 ) ميشد . - ( 7 ) ميپنداشتيم . - ( 8 ) يك شبى سياهى . - ( 9 ) نوبت . - ( 10 ) فرستاد . - ( 11 ) تا بدانستيم . ( 12 ) فضول . - ( 13 ) بر اندام خويش مىنگاشتند . - ( 14 ) نامحمود